یک تکه آسمان
دیر به روز کردن وبلاگ نشان می دهد این خانه هم بوی غم گرفته.غم کهنه ی کهنه گی...
بگذریم... شعر بخوانید لطفن...
چشم واکردم و خواب دیدم
زن همه ی خستگی ها را
در چمدان تنهایی اش جا داده
کنار شال و دستمالی کوچک
و یک تکه آسمان را
با ظرافتی زنانه بریده
تا نامش را بگذارد روسری
آسمان را تا کن و
روسری ات را بینداز روی سرت
تا دست دراز کنم و ستاره بچینم
زن چمدان سفرش را می بندد
وجوانی اش را به دنبال می کشد
تا در گرگ و میش
چشم های پسرانی که روزی از خنده های دخترانه اش متولد شدند
به شکل خطوط موازی
کشیده شوند روی زمین
دنباله ی چرخ های کوچک چمدان
زن گریه هایش را تا کرده و
با ظزافتی زنانه
جا داده در انتهای خاطره هایش
و جای انگشت های مرد
به شکل خطوط موازی
کشیده می شود روی گونه های زنانه اش
مثل دست هایی که مرد به اندازه ی قلبش گره کرد
تا پخش معصومیت صورت زن باشد
و جای دندان ها که حلقه می شوند روی بازوهای زخمی اش
از آسمان روی سرت ستاره بر می دارم
و می گذارم روی زخم هایت
"سبز خواهد شد
می دانم..."
*هاشم کرونی
